|
دوباره رفتی و هجوم دلتنگی... دوباره آمدنت را نفس نفس به انتظار نشسته ام به یاد همنفسی های عاشقانه مان... چه کردی با من که تا نباشی بیتاب می شوم و بودنت آرامش بخش ترین خلسه عاشقانه دنیاست هنوز و همیشه... بعد از آن دیدار پر از عشق و آرامش پس از روزها نیامدنت بیتاب گرمای دستان و محبت چشمان تو هستم و بیقرار نوازشها و بوسه های عاشقانه ات بیا،بیا که بیش از این دل بیقرارم را توان صبوری نیست... دلتنگ همه چیزم از صدای پر از مهربانیت گرفته تا احساس نفس های عاشقانه ات... عاشق تر از همیشه در انتظار توام ای معنای عشق برای من...
تمام راهها را بسوي جاده ي تنهايي مي پويم و در اضطراب گلبوته هاي جدايي چشمانم را بسوي صداقت پروانه هاي شهر عشق , آذين مي بندم به تو فکر مي کنم که چگونه در گلزار وجودم , آشيان کردي و بر تاروپود تنم حروف عشق را ترنم نمودي پس باورم کن که به وسعت دريا و به اندازه ي زيبايي چشمانت هنوز در من شمعي روشن است و من... در انتهاي غروب , نگاهم را بسوي مشرق چشمانت دوخته ام تا مگر بازتاب صداقتمان در دستان تو تجلي کند ....!!!
دل از سنگ باید که از درد عشق
تو که سر سبز ترین منظره ای .... تو که سرشار ترین عاطفه را....
نزد تو پیدا کردم .... وتو سنگ صبورم بودی ....
در تمام لحظاتی که خدا ....شاهد غصه و اندوهم بود....
به تو می اندیشم ....و به تو میبالم ....و از تو میگیرم...
هرچه انگیزه درونم دارم....
من شباهنگام آن دم که تو را نزد خودم می بینم ...
بهترین آرامش....برترین خواهش و احساس نیاز....در دلم می جوشد....
روزها می گذرد.... عشق ما رو به خدایی شدن است....
رو به برتر شدن از هر حسی .... که در این عالم خاکی پیداست ....
دوستت میدارم .... از همین نقطه خاکی تا عرش ....
دوستت میدارم.....از زمین تا به خدا.....
شبی از پشت يک تنهايی نمناک و بارانی
در آخرين لحظه ديدار بدان آسمان قلبم با تو يا بی تو بهاريست ای كاش اين قامت لحظه ای فقط لحظه ای می انديشيد كه آسمان بهاری يعنی ابر...باران... رعد وبرق... و طوفان ناگهانی... و تمنايي بود براي با او بودن...
آن روزها رفتند
بي تو هر شب اشك من از ديده مي بارد در سكوتي تلخ دست سردم گرمي دست تو را احساس مي دارد در حباب اشك ديدگانم لحظه ديدار مي بيند آتشين لبهايم از باغ لبانت بوسه مي چيند مژه بر هم مي زنم ، افسوس بار ديگر خواب مي بينم بر حرير آرزوها مي نويسم : عشق من برگرد بي تو از دنيا گريزانم بي تو از اندوه می ميرم ...
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم... وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم... وقتی که دیگر نمیخواست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم... وقتی که او تمام کرد من شروع کردم ... وقتی که او تمام شد من آغاز شدم... و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن ... مثل تنها مردن!!!
سکوت عجیبی دارد اینجا
بگذار سر به سينه من تا كه بشنوي خورشید آرزوی منی،گرم تر بتاب...
همیشه برای کسی بخند که میدونی به خاطر تو شاد میشه... واسه کسی گریه کن که می دونی وقتی غصه داری و اشک میریزی،برات اشک میریزه... برای کسی غمگین باش که در غمت شریکه... عاشق کسی باش که دوست داره...
|
About![]()
در امتداد نگاه تو Archivesاردیبهشت 1388فروردین 1388 دی 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 Links
elahe madar* |