تبليغاتX
...بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

...بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

+نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت14:29توسط عاطفه | |

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت17:4توسط عاطفه | |

 

 دوباره رفتی و هجوم دلتنگی...

 

 دوباره آمدنت را نفس نفس به انتظار نشسته ام به یاد همنفسی های عاشقانه مان...

 

 چه کردی با من که تا نباشی بیتاب می شوم و بودنت آرامش بخش ترین خلسه عاشقانه دنیاست

 

 هنوز و همیشه...

 

 بعد از آن دیدار پر از عشق و آرامش پس از روزها نیامدنت

 

 بیتاب گرمای دستان و محبت چشمان تو هستم و بیقرار نوازشها و بوسه های عاشقانه ات

 

بیا،بیا که بیش از این دل بیقرارم را توان صبوری نیست...

 

 دلتنگ همه چیزم از صدای پر از مهربانیت گرفته تا احساس نفس های عاشقانه ات...

 

عاشق تر از همیشه در انتظار توام ای معنای عشق برای من...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت15:35توسط عاطفه | |

تمام راهها را بسوي جاده ي تنهايي مي پويم


 

 و در اضطراب گلبوته هاي جدايي


 

  چشمانم را بسوي صداقت پروانه هاي شهر عشق , آذين مي بندم


 

به تو فکر مي کنم که چگونه در گلزار وجودم , آشيان کردي


 

  و بر تاروپود تنم حروف عشق را ترنم نمودي


 

   پس باورم کن که به وسعت دريا و به اندازه ي زيبايي چشمانت هنوز در من شمعي روشن است


 

 و من...    


 

    در انتهاي غروب , نگاهم را بسوي مشرق چشمانت دوخته ام


 

تا مگر بازتاب صداقتمان در دستان


 

 تو تجلي کند ....!!!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت15:30توسط عاطفه | |

پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
- پنج وارونه چه معنا دارد...

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت23:13توسط عاطفه | |

دل از سنگ باید که از درد عشق
ننالد خدایا دلم سنگ نیست
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
که جز غم در این چنگ آهنگ نیست
به لب جز سرود امیدم نبود
مرا بانگ این چنگ خاموش کرد
چنان دل به آهنگ او خو گرفت
که آهنگ خود را فراموش کرد
نمی دانم این چنگی سرونوشت
چه می خواهد از جان فرسوده ام
کجا می کشانندم این نغمه ها
که یکدم نخواهند آسوده ام
دل از این جهان بر گرفتم دریغ
هنوزم به جان آتش عشق اوست
در این واپسین لحظه زندگی
هنوزم در این سینه یک آرزوست
دلم کرده امشب هوای شراب
شرابی که از جان برآرد خروش
شرابی که بینم در آن رقص مرگ
شرابی که هرگز نیابم بهوش
مگر وارهم از غم عشق او
مگر نشنوم بانگ این چنگ را
همه زندگی نغمه ماتم است
نمی خواهم این ناخوش آهنگ را
...

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت15:12توسط عاطفه | |

 
 
 مینویسم از تو.... از تو ای شاد ترین .... تازه ترین نغمه عشق...

 

تو که سر سبز ترین منظره ای .... تو که سرشار ترین عاطفه را.... 

 

نزد تو پیدا کردم .... وتو سنگ صبورم بودی ....

 

در تمام لحظاتی که خدا ....شاهد غصه و اندوهم بود....

 

به تو می اندیشم ....و به تو میبالم ....و از تو میگیرم...

 

 

هرچه انگیزه درونم دارم....

 

من شباهنگام آن دم که تو را نزد خودم می بینم ...

 

بهترین آرامش....برترین خواهش و احساس نیاز....در دلم می جوشد....

 

روزها می گذرد.... عشق ما رو به خدایی شدن است....

 

رو به برتر شدن از هر حسی .... که در این عالم خاکی پیداست ....

 

دوستت میدارم .... از همین نقطه خاکی تا عرش ....

 

دوستت میدارم.....از زمین تا به خدا.....

+نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت17:32توسط عاطفه | |

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت20:6توسط عاطفه | |

 

و بعد از رفتنت

شبی از پشت يک تنهايی نمناک و بارانی

تو را با لهجه گلهای نيلوفری صدا کردم

تمام شب را برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت

دعا کردم

پس از يک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس


تو را از بين گلهايی که در تنهاييم روييد .

با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترين تمنای دلم گفتی

دلم حيران و سرگردان چشمانی است رویایی 

و من تنها برای ديدن زيبايی آن چشم

تو را در دشتی از تنهايی و حسرت رها کردم

همين بود آخرين حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشمهايم را بر روی

اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشيد وا کردم

نمی دانم چرا رفتی؟

نمی دانم چرا !!! شايد خطا کردم...

تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم تا کجا ! تا کی ! برای چه ؟


ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می باريد


و بعد از رفتنت يک قلب رويايی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش

در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

با مهربانی دانه بر میداشت

تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد


و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايش خيس باران بود

و بعد از رفتن تو انگار کسی حس کرد

که من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت.

کسی حس کرد

من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

کسی فهميد تو نام مرا از ياد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز ياد من نخواهی بود


هنوز آشفته چشمان شيدا و زيبای توام

برگرد...


برگرد...

و ببين که سرنوشت انتظار من تنها چه خواهد شد...

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت17:5توسط عاطفه | |

در آخرين لحظه ديدار
به چشمانت نگاه كردم وگفتم :

بدان آسمان قلبم با تو يا بی تو بهاريست
همان لبخندی كه توان رااز من می ربود بر لبانت زينت بست.
و به آرامی از من  فاصله گرفتی بی هيچ كلامی...
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود می گفتم :

ای كاش اين قامت لحظه ای فقط لحظه ای می انديشيد كه آسمان بهاری يعنی

 ابر...باران... رعد وبرق... و طوفان ناگهانی...
و اين جمله ،جمله ای بود بدتر از هر خواهش
برای ماندن... 

و تمنايي بود براي با او بودن...

+نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت18:45توسط عاطفه | |

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت16:33توسط عاطفه | |

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت21:19توسط عاطفه | |

 

آن روزها رفتند
آن روزهاي خوب
آن روزهاي سالم سرشار
آن آسمان هاي پر از پولک
آن شاخساران پر از گيلاس
آن خانه هاي تکيه داده در حفاظ سبز پيچکها به يکديگر
آن بام هاي بادبادکهاي بازيگوش
آن کوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
ان روزها رفتند
آن روزهايي کز شکاف پلکهاي من
آوازهايم ، چون حبابي از هوا لبريز ، مي جوشيد
چشمم به روي هرچه مي لغزيد
آنرا چو شير تازه مينوشيد
گويي ميان مردمکهايم
خرگوش نا آرام شادي بود
هر صبحدم با آفتاب پير
به دشتهاي ناشناس جستجو ميرفت
شبها به جنگل هاي تاريکي فرو مي رفت


آن روزها رفتند
آن روزهاي برفي خاموش
کز پشت شيشه ، در اتاق گرم ،
هر دم به بيرون ، خيره ميگشتم
پاکيزه برف من ، چو کرکي نرم ،
آرام ميباريد


بر نردبام کهنه ي چوبي
بر رشته ي سست طناب رخت
بر گيسوان کاجهاي پير
و فکر مي کردم به فردا ، آه
فردا –
حجم سفيد ليز .
با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز ميشد
و با ظهور سايه مغشوش او، در چارچوب در
- که ناگهان خود را رها مي کرد در احساس سرد نور –


و طرح سرگردان پرواز کبوترها
در جامهاي رنگي شيشه
… فردا


گرماي کرسي خواب آور بود
من تند و بي پروا
دور از نگاه مادرم خط هاي باطل را
از مشق هاي کهنه ي خود پاک مي کردم
چون برف مي خوابيد
در باغچه ميگشتم افسرده
در پاي گلدانهاي خشک ياس
گنجشک هاي مرده ام را خاک مي کردم


آن روزها رفتند
آن روزهاي جذبه و حيرت
آن روزهاي خواب و بيداري
آن روزهاي هر سايه رازي داشت
هر جعبه ي صندوقخانه سر بسته گنجي را نهان مي کرد
هر گوشه ، در سکوت ظهر ،
گويي جهاني بود
هر کس ز تاريکي نمي ترسيد
در چشمهايم قهرماني بود


آن روزها رفتند
آن روزهاي عيد
ان انتظار آفتاب و گل
آن رعشه هاي عطر
در اجتماع ساکت و محجوب نرگس هاي صحرايي
که شهر را در آخرين صبح زمستاني
ديدار مي کردند
آوازهاي دوره گردان در خيابان دراز لکه هاي سبز


بازار در بوهاي سرگردان شناور بود
در بوي تند قهوه و ماهي
بازار در زير قدمها پهن ميشد ، کش مي آمد ، با تمام
لحظه هاي راه مي آميخت
و چرخ مي زد ، در ته چشم عروسکها
بازار مادر بود که ميرفت با سرعت به سوي حجم
هاي رنگي سيال
و باز مي آمد
با بسته هاي هديه با زنبيل هاي پر
بازار باران بود که ميريخت ، که ميريخت ،
که مي ريخت...

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت20:42توسط عاطفه | |

 

بي تو هر شب اشك من از ديده مي بارد

     در سكوتي تلخ

             دست سردم

                  گرمي دست تو را احساس مي دارد

 در حباب اشك

           ديدگانم لحظه ديدار مي بيند

آتشين لبهايم

             از باغ لبانت بوسه مي چيند

                      مژه بر هم مي زنم ، افسوس

بار ديگر خواب مي بينم

         بر حرير آرزوها

                       مي نويسم :

                             عشق من برگرد

                        بي تو از دنيا گريزانم

         بي تو از اندوه می ميرم ...

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت21:31توسط عاطفه | |

وقتی که دیگر نبود

    من به بودنش نیازمند شدم...

   وقتی که دیگر رفت

  من به انتظار آمدنش نشستم...

وقتی که دیگر نمیخواست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم...

وقتی که او تمام کرد

من شروع کردم ...

وقتی که او تمام شد

 من آغاز شدم...

و چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن ...

مثل تنها مردن!!!

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت19:24توسط عاطفه | |

سکوت عجیبی دارد اینجا

دیگر تنها من مانده ام و خیال بودنت،

خنده هایت و نوشته هایی که ...

با خود چه کرده ای!؟ با من چه می کنی !؟

دلم برایت تنگ می شود وقتی می خوانمت،

وقتی بلند بلند می خوانمت

تنهایی عجیبی است، دیوانه ام می کند گاهی

وقتی می دانم دیگر برق چشمانت را توان دیدن نیست ...

کاش اینجا بودی، درست روبروی من!

سکوت می کردیم و در آن سکوت می خواندیم همدیگر را!!!

 

 

+نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت14:49توسط عاطفه | |

بگذار سر به سينه من تا كه بشنوي
آهنگ اشتياق دلي دردمند را


شايد كه بيش ازين نپسندي به كار عشق
آزار اين رميده سر در كمند را


بگذار سر به سينه من تا بگويمت
اندوه چيست! عشق كدامست! غم كجاست!


بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان
عمري است در هواي تو از آشيان جداست


دلتنگم آن چنان كه اگر بينمت به كام
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت


شايد كه جاودانه بماني كنار من
اي نازنين كه هيچ وفا نيست با منت

 
تو آسمان آبي آرام و روشني
من چون كبوتري كه پرم در هواي تو


يك شب ستاره هاي ترا دانه چين كنم
با اشك شرم خويش بريزم به پاي تو


بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت اي چشمه شراب


بيمار خنده هاي توام بيشتر بخند

خورشید آرزوی منی،گرم تر بتاب...

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت15:7توسط عاطفه | |

همیشه برای کسی بخند که میدونی به خاطر تو

شاد میشه...

واسه کسی گریه کن که می دونی وقتی غصه

داری و اشک میریزی،برات اشک میریزه...

برای کسی غمگین باش که در غمت شریکه...

عاشق کسی باش که دوست داره...  

 

 

 

+نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت18:15توسط عاطفه | |